یار مهربان

بچه که بودیم می گفتن کتاب بهترین دوست ما است. جدیدا هر وقت کتابی رو تموم می کنم، غصه ام می گیره، غمگین می شم، حس یه خداحافظی پیدا می کنم. می دونی مثله اینه که رفته باشی فرودگاه امام … می دونی که شاید دیگه نبینیش، می دونی وقتی که بار دیگه بخونیش/ببینیش همون آدم قبلی نیست، تو هم نیستی، ممکنه اصلا حالی که می کردی باهاش دیگه نشه، می دونی که آخرین بار که این همه با هم صمیمی هستید. دفعه بعد که بخوای ورقش بزنی، بخونیش، دیگه همه اش رو نمی خونی، شاید چند ساعتی و حداکثر یه روزی رو باهم باشید، شاید یه کافی شاپی، یه رستورانی، شاید یه پارکی … اما اینکه شب تا ساعت 1 بیرون باشید و سر و صدا راه بندازید و بعدش خسته و کوفته برسی خونه و بگیری بخوابی و ناراحت نباشی که نمی بینیش و مطمئن باشی فردا هم خواهد بود که ادامه بدی به خوندنش و بیشتر باهاش حال کنی، از اون چیزایی که باید خوابش رو ببینی. اینه که می گن کتاب قدیمیش خوبه.

می دووووونم…

بابا، به پیر به پیغمبر من نزدیک هشت سال هست که این شکم رو دارم و مطمئن باشید، مطمئن باشید که روزی حداقل یه بار جلو آینه وامی ایستم. لطفا هر بار که من رو می بینید در مورد شکم صاحاب مرده ام کامنت ندید که شکمت بزرگ شده، لاغر شدی و … خودم بهتر از هر کسی می دونم.
مطمئن باشید، یعنی مطمئن باشیدا نظر شما هیچ تاثیری رو اندازه شکم بنده نمی ذاره که اگه می ذاشت این هشت ساله گذاشته بود…

رانندگی

اصلا اگه دست من بود، یعنی اگه پولش رو داشتم و یا قدرتش رو داشتم و یا محبوبیتش رو داشتم و یا آدمش رو داشتم و یا پارتی داشتم و یا اگه می شد وام بگیرم و پس ندم می دونستی چیکار می کردم؟ یه کشتی فضایی می ساختم مثل همینی که تو این فیلم رومانتیک پیکسار هستش و دو تا روبات می رن و میان و یکی هم هست یه چراغ رو جوش می زنه و خراب می کنه و آخرش هم گیر می کنه بیرون کشتی فضاییه. از همون کشتیا می ساختم و ملت رو به زور هم که شده توش می چپوندم و گازش رو می گرفتم تو یه گوشه ای از این منظومه و اگه جا برای اجاره نداشتن تو این کهکشون و اگه نشد تو کهکشون بغلیه ( اخه آدم دلش می خواد خونه اش نزدیک آشنا و فامیلاش باشه) یه سیاره ای پیدا می کردم و ملت رو می ریختم اونجا. بعد شروع می کردیم با هم خونه و مزرعه و کار و دانشگاه و اینجور چیزا می ساختیم و بعد توی اون سیاره قانون می نوشتم و می زدم رو یه تخته سنگ وسط میدون شهر. که چی؟ هر کسی اگه دید چیزی رو داره و یکی دیگه بیشتر از اون بهش نیاز داره باید بهش بده به اون. می دونی چی می شد؟ می شد زمینی که دیگه بی بی سی فارسی تصاویری از بچه های گشنه آفریقا نداشت که نشون بده.
کسی می دونه چطور می شه یه کشتی فضایی رو روند؟

این روزا

می دونی دلم چی می خواد؟ اینکه یک هفته تمام کاری نداشته باشم و بشینم کتاب بخونم، آهنگ گوش بدم و گیم بزنم. این هفته هم اینطوری نباشه که بعد از تموم شدنش بیافتم به چه کنم چه کنم، نه، هیچ نوع دغدغه ای نداشته باشم. اصلا می دونی چطور باشه؟ این فیلم ها رو دیدی که طرف تو یه روز گیر می کنه و هر روز که از خواب پا می شه می بینه همون دیروزه؟ از همون ها، یک هفته تو یه روز مثلا امروز گیر کنم. هی بشینم و حال کنم. بعد نه اینکه پولم هر روز ریست می شه، هر کاری که دلم خواست انجام بدم. بعد یه روز می رم یه رستوران خوب، مثلا شاندیز، غذای خوب می خورم. مثل باهنر که اون روز که ما رفته بودیم اونجا اونم اومده بود و برا یکی از فامیلاشون تولد گرفته بودن. غذا خوردن آداب داره، همینطوری که نیست که. باید از خوردن لذت ببری. به نظرم بهترین راهش هم اینه طوری بخوری که همیشه دهنت پر باشه. نذاری مزه غذا از دهنت بره. اصلا وقتی آدم غذا رو آروم می خوره حال نمی ده. هی می شینه به فکر کردن و نگاه کردن. بعد تو فکر کردن هاش به کارای ضایعی که کرده فکر می کنه و کوفتش می شه. آدم باید غذا رو تند بخوره. یه فامیل داریم که تازه با ما فامیل شده. همش غذا رو آروم می خوره و من هی حرص می خورم که چرا غذای به این خوشمزگی رو آروم می خوره. تازه بدیش اینه که اومن کسی که به خاطرش با ما فامیل شده هم داره غذا خوردنش عوض می شه و اونم آروم می خوره. فکر کن. بی بی سی داره خبر می ده در مورد اینکه چقدر آدم گشنه تو دنیا هست و اون نشسته به جای خوردن داره تماشا می کنه. تازه بعد که خبر می دن وضع اقتصادی مملکت خراب هستش و داریم بدبخت می شیم و وضعمون به تقی بسته است باز نشسته داره نگاه می کنه. بخور، اگه تو نخوری یکی دیگه می خوره ها. اصلا به من چه، من که از ساعت 9 اونجا که نبودم که، من از 8 هم نه از 7 اونجا بودم. بعد فکر کن 25 ام این ماه تولدم بود، یعنی من شدم 27 ساله. نمی دونم چرا ملت به این خرداد گیر دادن، بابا چه شه ماه به این قشنگی، تو تاریخ این مملکت ماهی به قشنگی خرداد هم داشتیم؟ نداشتیم دیگه. تازه دیروز یکی اس ام اس زده بود تولد کورش امروزه. خوب من چی کار کنم؟ به من چه که چی کار کرده، چطور آدمی بوده؟ اصلا نمی فهمم چرا باید به آثار باستانی این همه توجه کنن. همین تبریز خودمون. یه مسجد داره به اسم کبود. بقلش یه قبرسونی بود تاریخی. کجا؟ نزدیک میدون ساعت، مرکز شهر، بهترین جای ممکن برا ساختن پاساژ و بازار. دمشون گرم، خاک برداری کردن و یه پاساژ ساختن به چه قشنگی. آدم حال می کنه از نماش. آثار باستانی رو می خوایم چی کار کنیم؟ اگه لازم شد دوباره می سازیمشون دیگه.

امید

به غیر از افراد فامیلم خبر مرگ کسی من رو اذیت نکرده بود به جز دو نفر:
آیت الله منتظری که وقتی فوت شد حس کردم چیزی تو وجودم فرو ریخت، مثل این بود که بدون پشتیبان شدم. بغض کردم، چشمانم پر شد و خیس.
اما امروز وقتی خبر فوت هاله سحابی رو شنیدم، برای بار دوم حس کردم چیزی تو وجودم فرو ریخت. اما اینبار بغض نکردم، شکستم، ساکت شدم، مات موندم.
حس اینکه بعد از پدر، فرزندی هست که راهش رو ادامه بده، آرومم می کرد … امید به آینده رو کشتن….

چقدر بی شرمید، چقدر کثیف اید، چقدر نامردید…

هدف

مدت ها است که یه سوال ذهنم رو درگیر کرده:
برای چی زندگی می کنیم؟ تو زندگی دنبال چی می گردیم؟
بعد به یه جواب رسیدم:
آرامش
هرکسی به دنبال آرامش هستش. فقط معنای آرامش برای افراد مختلف، متفاوت می شه. یکی آرامش رو در درآمد زیاد می دونه، یکی تو تحصیلات، یکی خانواده، یکی خدمت به جامعه و یکی هم مبارزه برای آرمانهاش.
دو روز تمام خونه نشستم و کتاب خوندم و آهنگ بی کلام گوش دادم و فکر کردم و فکر و فکر… آروم شدم… از اینکه بالاخره فهمیدم چی می خوام، به کجا می خوام برسم و چطور باید برسم…

نق زدن و ناله کردن ممنوع

دیگه از هر نوشته ی ناامید کننده و مایوس دلزده شدم. نمی دونم چرا هر کی می خواد بنویسه اول یه تریپ افسردگی می گیره و شروع می کنه به نوشتن. این ناراحتی هم از دیدن یه بچه گل فروش تو خیابون هست تا ناامیدی های فلسفی.
بابا ما نیاز به امید و شادی داریم. جدیدا هر وقت یه مطلب غمگین و ناراحت کننده و حتی نق زننده می بینم راحت تو ریدر ازش رد می شم.
دلم می خواد شاد باشم، امیدوار باشم، زندگی کنم. بلایی که داریم سر خودمون در می آریم خیلی وحشتناک تر از بلایی که روزگار به سرمون آورده. شاد باشیم و دیگران رو شاد کنیم.
بخند….

* خود این نوشته توش نق زدن داشت، چاره ای نبود.